اسپانو در خیال

یادش بخیر
به قول دوستان شما اون زمونا رو یادتون نیست
همه به هم میگفتن برادر
دقیقن مثل بلشویکها
جالبه نه
برادریمون مثل رفاقتشون، سیاستمون عین سیاستشون
و حالا تسویه‌های(تصفیه‌های) استالینی
می‌گن:
چون خلیفه (مستعصم عباسی رهبری جهان اسلام و حکومت مسلمین) نزد هولاکو رسید خواص او را از ائمه و سادات و مشایخ به دروازه‌ی کلواذ فرود آوردند و بعد از آن، فرمود تا شهر را غارت کردند و پادشاه به مطالعه‌ی خانه‌ی خلیفه رفت و به همه روی بگردید و خلیفه را حاضر کردند.خلیفه را فرمود تا پیشکش‌ها کرد آن چه آورد پادشاه هم در حال به خواص و امراء و لشکریان و حاضران ایثار کرد و طبقی زر پیش خلیفه بنهاد که بخور گفت نمی‌توان خورد. گفت: پس چرا نگه داشتی و به لشکریان ندادی و این درهای آهنین را چرا پیکان نساختی و به کنار جیحون نیامدی تا من از آب نتوانستمی گذشت.خلیفه به جواب گفت تقدیر خدای چنین بود.پادشاه گفت آنچه بر تو خواهد رفت هم تقدیر خداست
واقعن جالبه:
توی آمریکا در یه روز برفی ۵۰۰۰ پرواز لغو میشه ( اوج بدی آب و هوا رو ببین ) و رسانه‌ی میلی ایران این موضوع رو با تمسخر تمام اعلام میکنه و توی کشورمون که فک نکنم در ماه هم این همه پرواز داشته باشیم با یه ذره برف و سرما یه هواپیما سقوط میکنه و یه عده از هموطنامون جون خودشون رو از دست می‌دن.!!!

دوستی از دوران نوجوانی داستانی تعریف می‌کرد که خالی از لطف نیست.
می‌گفت:
یه روز که توی اتوبوس نشسته‌بودم( اگه کسی یادش باشه اون اتوبوس قدیمیای بنز که ترمز دستیش خرت‌خرت صدا می‌کرد و یه در جلوی‌جلو جای راننده داشت و یه در هم ته اتوبوس و … ) یه بنده‌ی خدایی با ماشینش انگاری پیچید جلوی اتوبوس و رد شد که راننده اتوبوس شروع کرد به فحاشی. از قضا طرف شنیده بود و جلوتر زده بود کنار و آقای راننده هم که ادعاش می‌شد سریع زد کنار و دستی رو خرت‌خرت کشید و در رو هم باز کرد و رفت بیرون البته وقت بیرون رفتن کلید در رو هم زد که کسی نتونه پیاده شه. ملت حمله کردن جلوی ماشین ببینن چه خبره. درگیری شروع شد و آقای راننده اتوبوس کتک حسابیی خورد که اگه مردم توی خیابون به دادش نمی‌رسیدن احتمالن تیکه بزرگش گوشش بود. صحنه‌ی جالب داستان اینجا بود که وقتی آقای راننده‌ی محترم اتوبوس در رو از بیرون باز کرد و اومد بشینه برگشت و رو به ملت داخل اتوبوس کرد و گفت: حقش بود فلان فلان شده و نشست و ماشین رو را انداخت، و ما موندیم وکتک خوردن راننده و حرف جالبی که زد.
طرف میگه: به احترام لباس پیغمبر و ….
بهش می‌گم: بابا اون زمان که ابو‌جهل و ابوسفیان و بقیه هم که همین لباس رو می‌پوشیدن.
بهم میگه : مرتیکه‌ی بی‌دین و …
خانومه شيرش رو برا فروش گذاشته اونم با چه قيمتي! هر چهار اونس به قيمت 15 پوند. فكرش رو بكن.
به منظور ايجاد امنيت بيشتر شهروندان و تمركز اتوبوسران محترم ورود به كابين جلو ممنوع است.
————————
پ.ن: اين برچسب چند وقته به شيشه‌ي اتوبوسها چسبوندن كه انشاي خيلي جالبي داره 🙂