اسپانو در خیال

عقل

Posted on: ژوئن 5, 2009

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت مستي زان سبب افتان و خيزان مي‌روي

گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست

گفت مي‌بايد ترا تا خانه قاضي برم

گفت رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت نزديک است والي را سراي آنجا شويم

گفت والي از کجا در خانه خمار نيست

گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نيست

گفت ديناري بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شرع کار درهم و دينار نيست

گفت از بهر غرامت جامه‌ات بيرون کنم

گفت پوسيدست جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل بايد بي کلاهي عار نيست

گفت مي بسيارخوردي زان چنين بي‌خود شدي

گفت اي بيهوده گو حرف کم و بسيار نيست

گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را

گفت هشياري بيار اينجا کسي هشيار نيست

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: