اسپانو در خیال

Archive for ژوئن 2009

بعد از حدود یک سال بلاخره این مکعب رو تونستم درستش کنم.

البته این سومین دفعه توی این چند روزه.

اول به کمک یه برنامه‌ی کامپیوتری و بعد هم با کلی ور رفتن. هر چند یک بار هم کلن از هم پاشید و بعد که درستش کردم حدود یک ساعت سر کار بودم چون یکی از وجه‌هاش رو اشتباه گذاشته بودم 🙂

ولی امشب هم حال داد. درسته بعضی وقتا توی یه قسمتاییش بد جور گیر میکنم 🙂

مکعب روبیک در ویکی‌پدیا

Rubik’s_Cube

Advertisements

دیروز بعد از اینکه حدود نیم ساعت منتظر اتوبوس بودم و اتوبوس که اومد دیگه جایی برای کسی نداشت یک مطلب جالب توی این اتوبوس دیدم:
اتوبوس اسکانیا
حداکثر ظرفیت ۴۱ نفر! 🙂

معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی‌ها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد
برای آنکه بی‌خود، های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان
تساوی‌های جبری رانشان می‌داد
خطی خوانا به روی تخته‌ای کژ ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود، آیا باز
یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می‌داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می‌نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می‌شد
حال می‌پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می‌گردید
یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست.

———————————

پ.ن: نمی‌دونم از کجا کش رفتمش. فقط می‌دونم یکی از دوستان حدود ده سال پیش اینو برام می‌خوند و اگه اشتباه نکنم می‌گفت انشای یک بچه‌ی کلاس چهارمیه.

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل که هست گلو گير خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
ای تيغتان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملکت چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عو عو سگان شما نيز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت / هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين کاروانسرای بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نيز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن / تاثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت ، از کسان به شما ناکسان رسيد / نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد
پيش از دو روز بود از آن دگر کسان / بعد از دو روز ازان شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر کنيم / تا سختی کمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی / اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده در اين خانه مال و جاه / اين آب ناروان شما نيز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طيع / اين گرگی شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست / هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نيکی دعای سيف / يک روز بر زبان شما نيز بگذرد

——

پ.ن: شعر از سیف فرغانی

عقل

Posted on: ژوئن 5, 2009

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

مست گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت مستي زان سبب افتان و خيزان مي‌روي

گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست

گفت مي‌بايد ترا تا خانه قاضي برم

گفت رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت نزديک است والي را سراي آنجا شويم

گفت والي از کجا در خانه خمار نيست

گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نيست

گفت ديناري بده پنهان و خود را وارهان

گفت کار شرع کار درهم و دينار نيست

گفت از بهر غرامت جامه‌ات بيرون کنم

گفت پوسيدست جز نقشي ز پود و تار نيست

گفت آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل بايد بي کلاهي عار نيست

گفت مي بسيارخوردي زان چنين بي‌خود شدي

گفت اي بيهوده گو حرف کم و بسيار نيست

گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را

گفت هشياري بيار اينجا کسي هشيار نيست

دیگه دارم بالا میارم

می‌خواین یکی رو انتخاب کنین دیگه
فرض کنید امیر کبیر
دیگه ؟
دیگه شاه دستور قتلش رو می‌ده
چند روز قبل از مرگش امیر میگه: من فکر می‌کردم وزیر مملکت اگه خوب باشه مملکت خوب میشه ولی حالا فهمیدم که شاه مملکت باید خوب باشه.
خوب یه چیزی حدود پنجاه سال این شاه حکومت میکنه و الا آخر
حالا امیر نه
مثلن مصدق
خوب بعد از اونهمه کاری که کرد
یه کودتا راه میفته یه عده آدم دنبال یه … میرن و به خودشون خیانت میکنن.

آی توی چه فکری هستین
فکر کنم حرف امیر کبیر بهتر باشه

امیر روحت شاد
مصدق خدا رحمتت کنه