Posted by: spano on: مارس 11, 2008
یه چند روزه حالم زیاد خوب نیست،ولی امیدوارم شما سلامت باشید .
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید
عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید
یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و یاد منش آزاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید
شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب یاد پروانه هستی شده بر باد کنید
بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید
گر شد از جور شما خانه موری ویران خانه خویش محال است که آباد کنید
کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار شکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید
ملک شعرا بهار
مارس 11, 2008 روی 2:49 ب.ظ
درود
خوبی ؟!
این شعر رو من قدیم حفظ بودم، کتاب ادبیات دبیرستان بود فکر کنم.
خیلی مثل اینکه دپرسی…
بدرود
−−−−−−−−−−−−−
خیلی ممنون که به من سر زدید.